شعر

دیدار

چه اندازه سخت است زمانی که لحظه دیدار را انتظار می کشی

زمانی که تپیدنهای دلت به نهایت وجود می رسد

تا جایی که دیگر هیچکدامیک از صداهای اطراف را نمی شنوی

زمانی که چشمانت در تب باریدن دلتنگیهایش می سوزد

زمانی که دنیا را از پشت چشمان غرق در حلقه اشک ، تار می بینی

زمانی که هق هقی بلند فقط می خواهی تا که آرام شوی

زمانی که دستانت آرام ندارد ، با تمام وجود می لرزی ...

حتی قلبت

آن زمان که صدایی آرام و لطیف ....رویا گونه

نامت را صدا می زند

بر می گردی

آنوقت است که دیگر حتی صدای قلب خودت را هم نمی شنوی

تنها تپیدنهای وجود گرمش را در سرت احساس می کنی

دیگر دریاچه ای در چشمانت نیست

اما این بار در دستان و آغوش گرم او

با آرامش

وسکوت ...

کم کم گرم می شوی تا آنجایی که دلت می خواهد زمان

 همانجا بایستد ودر آغوش گرمش برای همیشه بمانی. 

                      <br/><a href=
/ 2 نظر / 22 بازدید
بی کس

در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در می زند در را گشودم عاقبت دیدم که غم در می زند ای دوستان بی وفا، از غم بیاموزید وفا غم با همه بی گانگی هر شب به من سر می زند...

سودابه

... تو شاد باش و خوش ... غمها را بگو که زندگی ات را رها کنند و همره باد شوند... بگو که کوچه به کوچه و شهر به شهر پرواز کنند و اگر زنی تنها و سرخورده یافتند که دلش برای زندگانی و عشقی که روزی در وجودش بود , تنگ شده است به نزدش روند و پیام شادمانی تو را برایش هدیه برند که به دور از همه جنجالها و تلخی ها هنوز از ته قلبش دعا می کند که زندگی شادی را پیش رو داشته باشی.