گویی برای اولین بار از عمق وجودم برای واقعییتی تلخ گزیستم.

گویا زبانم نبود دلم بود.

اشک چشمانم روانتر از زلالیه قلبم پرده های حجاب را میدریدندو پیش میرفتند.

چنان از خود بی خود شده بودم که گویی نوزادی گرسنه شیر مادرم.

آری ساعاتی پیش پرده ضخیم دلم را برای اولین و اخرین بار برای (آشنایی)گشودم.

چونان بره ای فریاد زنان. نگران اشنای خویش.

میگویند که من ابلهم یک متحجر به تمام معنا که درب قلب خویش را برای هیچ نا آشنایی نمیگشاید.

نمیدانم شاید همینطور باشد که میگویند.

اما چگونه میتوانم کمر همت به انجام چنین خیانتی بس عظیم ببندم؟

از جوانی تا کنون پاک زیسته ام.

هیچگاه دریچه سخت دلم را وامدار علفت های پوچ و گذرا ننموده ام.

شاید به نظر تان مضحک جلوه کند.

اما همینطور است.

فشارها سختی ها وسخن نراندن ها را بر جان خود میخریدم.

شاید میگویید چرا؟

میگویم:دلم است و صاحبش میباشم به هر که نخاهم درش نمیگشایم.

اما اما اما  مانده ام چه کنم.

دل در عنان خوب صورتان بد سیرتان بسپارم؟

دل در کام خود فرو ببندم؟

یا دل در گرو (آشنای خود بدارم؟

بزار راهت بگم:باید چی کار کنم؟

منم بشم مثل همه این آدمایی که اصلا هیچ چی رو رعایت نمیکنن؟(پست بشم؟)

این جوری شدن که کاری نداره.

آدم یه روزه میتونه صدر جدول همشون بشه.

(آشنای من) تو بگو.

منم باید اینجوری بشم؟ من هم باید برم دنبال عشقو حال؟ 

آره؟

تو بگو؟