دیده بی سو کجا دیدن رویش کجا

من به نگاهش گدا آن شه چشمش کجا

از غم هجرش قدم همچو کمان ابرویش

این خَم از غم کجا ابرو کمانش کجا

بخت سیاهم زند طعنه به زلفش همی

ظلمت بختم کجا زلف سیاهش کجا

در ره جانانه ام خار مغیلان کشم

خار مغیلان کجا جرح فراقش کجا

خلق همی خواهدم خنده به لب آورد

خاطر محزون من خنده و شوقش کجا

با تن رنجور من جهد طبیبان ببین

مرحم آنان کجا دست شفایش کجا

جام می ام میکند مست همی یک دمی

مست ز جامم کجا نرگس مستش کجا

زان لب جان بخش او خضر کجا آگه است

چشمه حیوان کجا آن لب لعلش کجا

دیده جهان بر خودش بنده هزاران هزار

عبد اجانب کجا بنده رویش کجا

این همه وصفش که رفت مشت ز خروار بود

تا که به کنهش رسم تاب تمامش کجا

گر به تو یاسر بداد اذن که وصفش کنی

شکر خداوند گو ور نه مقامش کجا

نویسنده:ح ک