خدایا چه باک از غیر تا تو را دارم.

خدایا دردمند گرفتارم.

گرفتار تنگی نفس زندان تنم.

پروردگار من ذره ای کوچک از دریای لطف کرامتت هستم

خدایا خدایا بنده ای ضعیفم مستمندی قوی.

مرا با ظالمان مسوزان که آتش جهیمت بسی سردتر از لقب ظالمان است.

 معبود من در زندان تن گرفتارم.

چگونه و با چه صدایی فریادت کنم حال اینکه برای خود نام تو را فریاد میزنم.

چه بگویم که زمان کوتاهی میهمان این زمین بلا خیزم.

حدایا خدایا در گیر دار روزگار رهایم مکن.

که لحظه ای غفلطت ز من اغازنابودیست.

پروردگار من مرا درزمره خوبان پاک رویان  پاک سیرتانت قرار ده که لحظه ای به جز اندیشیدن به وصالت نزیسته ام .

رءوفا: دردمند گریانم همانند کودکی نالان که نمیداند بهر که میگرید.

کریما هر چه می اندیشم  فقط تو را تصویر میکنم و به هر جا که مینگرم یاد تو را می بینم.

رحیما کر تو رحم کنی چه باک .

عظیما(کوچکم) (ذره ام )(هیچم)از تو عنایتی به نام سوقات بر قلبم نشانده ام که همانا نام بنده بودن است.

کرامت تو به من مهلت سوال نداد.

تو خود صدا زدی بی صدا پذیرفتی.

جهیم از گنه من به تنگ امده بود.

تو در حریم امن وجودت مرا پذیرفتی.

و در اخر خواستم بگویم معبود من:هرقطره اشکی که امشب بر گونه هایم نشاندی را در صندوق امانات قلبم همانند الماس به یادگار خواهم داشت.

نویسنده:ح ک

١/٣/١٣٨۴