مرغ دل پرواز کردی تا کجا

در جوابم گفت دشت کربلا

گفتمش ای مرغ دل حرفی بزن

خاطراتت بازگو ای خوش سخن

گوشه ای بنشست و آهی برکشید

اشک او چون قطره بارانی چکید

همچو طفلی گمشده لب باز کرد

گفته هایش یک به یک آغاز کرد

گفت دیدم با دو چشمم روی خاک

جمع مرغان دور جسمی چاک چاک

بالهاشان یک به یک بگشوده بود

روی جسمش سایه ای افکنده بود

ناله ای محزون شنیدم سوختم

گرم نجوا چون بشد جان باختم

قد خمیده مادری میزد صدا

ای به قرانت شود مادر بیا

نور چشمم بین که چون کس آمده

بازوانش گیر بی کس آمده

با دو چشمش گشت گرم جستجو

خاک را با یاد گل میکرد بو

دید مادر ابن او بی سر شده

آسمان عشق بی اختر شده

پیش آمد جان خود در بر گرفت

با دو دستش خاک جسمش بر گرفت

خواست بوسد رخش لیکن سر نداشت

لب بر آن ببریده رگهایش گذاشت